من به آمار زمین مشکوکم...بیش از پیش

 

.: امشب ، شب تولد من است ولی ؛

چیزی برای ترکاندن ندارم جز بغض . . .

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 3:40 توسط گلیجون68| |

"رفتن" ! رفتن که بهانه نميخواهد ، يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ... رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى ! "ماندن" ! ماندن اما بهانه مى خواهد ، دستى گرم، نگاهى مهربان، حرفهای دوست داشتنى، دوستت دارمهايى که مى شنوى ، يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ... وقتى بخواهى بمانى ، حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ... ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت ! آرى ، آمدن دليل مى خواهد ماندن بهانه و رفتن هيچکدام ... !!! .
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 2:46 توسط گلیجون68| |

"و حالا

برگشته ام به همان روزمرگی های سابق ِ لعنتی ِ دوست داشتنی" . . .

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 19:26 توسط گلیجون68| |

راستش را بخواهی بانو ؛

امروز هیچ اتفاق خاصی رخ نداد .

فقط حدود عصر

بارانی کوتاه بارید . . .

اما ، زار زار

 

 

.: کاش ، تولد من هم میماند برای بعد . به کجای دنیا برمی خورد؟

.:  . . .

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 22:58 توسط گلیجون68| |

اگه زنده نموندم ؛
واسم یه همسر پیدا کنید و بهش بگید دوسـش داشـــتـم...

 

 

.: اگه یه مرد توی زندگی هیچ چیزی نداشته باشه که بخاطرش بمیره، همون بهتر که بره بمیره!

.: قطعا روزی صدایم را خواهی شنید ؛ روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز . . .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 22:4 توسط گلیجون68| |

عشق را فقط و فقط و فقط با عشق می شود خرید .

عشق ورزیدن ؛

یعنی رنج کشیدن .

اگه کسی نمی خواد رنج بکشه ، نباید عاشق بشه.

اما بعد ، از عاشق نبودن رنج می کشه .

بنابراین عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن ، عشق نورزیدن هم یعنی رنج کشیدن .

" عشق و مرگ "

 

.: نمی دانم می دانی یا نه ... ؟

که چقدر خنده هایم درد می کند ؛

این روزها

انگار بیشتر ، آدم ها به دست هم پیر می شوند تا به پای هم ... !

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 0:29 توسط گلیجون68| |

دیشب بــــه سیل اشک ره خـــــواب میـــزدم

نقشـــی بیـــاد روی تــــــو بر آب میـــــــزدم

ابـــــروی یار در نظــــر و خــــرقه سوخـتـه

جـــــامی بیـــــاد گـــوشهء محــراب میـــزدم

هر مــرغ فکــر کــز سـر شاخ سخـن بجست

بازس ز طرهء تـــــو به مضـــــراب میـــزدم

روی نگــــار در نظــرم جلـــــوه مینمـــــــود

وز دور بـــــوسه بـــر رخ مهتــــاب میــزدم

چشم به روی ساقی و گــــوشم بقــــول چنگ

فالی بچشم و گـــوش درین بـــــاب میـــــزدم

نقش خیـــال روی تـــو تـــــا وقت صحبــــدم

بر کـــار گاه دیــــدهء بخــــــواب میــــــــزدم

ساقـــی بصــورت این غـــزلم کاسه میگرفـت

میگفتــــم این ســرود و می نــــــاب میــــزدم

خــــوش بود وقت حافظ و فال مــراد و کـــام

بــــر نــام عمر و دولت احبـــــــاب میــــزدم

 

***

دانلود

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:8 توسط گلیجون68| |

میم مثل ...

میم مثل مادام لا فیگارو

"چون به امیرالمومنین خبر رسید که گروهی از سربازان خلیفه به شهری حمله کرده و خلخال و دستبند از دست و پای زنان یهودی ربوده اند ، حضرت چهره درهم کشید و فریاد زد : اگر مرد مسلمان از غصه ی این جنایت بمیرد رواست ."

حال که زنده ایم ؛

یا مرد نیستیم ؛ یا مسلمان...

                                            مسلمانان مسلمانان ، مسلمانی سفر کرده

                                                                         نمی دانم کجا ، دانم که احساس خطر کرده

                                            همه بیدار باشید ای رفیقان ، نامسلمانی

                                                                       شده گرمی بازار و مسلمانی به در کرده

آرامم .

آرامِ آرام .

درهایی که سالهاست به روی افکارم باز و بسته می شوند ، بویی از تازگی ندارند .

آری ، خبری هم نیست . هیچ خبری . دست کم در اندازه ی این خیانتی که رخ داد ، هیچ خبری نیست . حتی ذهنی هم درگیر نیست.

آنچه پیش روی من است ، قابیست سرشار از سیاهی ، پوچی ، بیهودگی

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، همه جا تاریک می شود. هیچ چیز انگار که اتفاق نیفتاده و هیچ چیزی نبوده است .

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، به راحتی به چادر مادرم توهین می شود . چادری که آن را زیر مشت و لگدهای دشمنان ولایت حفظ کردند .

چادری که بهای سنگینی برایش داده شده .

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، تمام گل های شیفته ، رند دهل دریده می شوند ...

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، من نمی دانم چرا ؟ اما مدتی ست چشم هایش را بسته ، تا ارزشهای من و تو پایمال شود.

آنروزها که سیاهیِ حیا را به سپیدیِ برهنگی ترجیح می دادند ، که متانتِ وفا را به شجاعتِ خیانت ، که لطافتِ هنر را به صراحتش ، که حجبِ آزادگی را به عریانی آزادی ...

زندگی معنای دیگری داشت . هضمش آسانتر بود

اما امروز را نمی دانم .

امروز که عصیانی و عریانی هم پیاله ی یکدیگرند ،

امروز که از انسانیت تنها به اسم آن بسنده می کنند ،

و امروز که دیگر میم ها مثل مادر نمی شوند .

میم مثل ...

میم مثل مادام لا فیگارو .

 

آهای دخترک ، وای بر تو که اینگونه باعث سرافکندگی پدر و مادرت شدی

و

وای بر تو که چه سودها در "جیبشان" کردی و چه دودها در چشممان...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 20:55 توسط گلیجون68| |

یک ثانیه از عمر دراز شب یلدا *** باعث شده تا صبح به یادش بنشینیم
     ده قرن ز عمر پسر فاطمه بگذشت *** یک شب نشد از داغ فراقش بنشینیم...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:59 توسط گلیجون68| |


قالب وبلاگ : گليجون68